شده
بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر
شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صدای
به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود.بوی ماندگی را در بینی اش احساس
می کرد.بویی ترش و شیرین که بر هوا می ماسید آن راسنگین می کرد و مانند
لایه ای از عرق بر پوست او می نشست .دلش می خواست از جایش برخیزد و
بگریزد...
از رمان "چهل سالگی" اثر "ناهید طباطبایی"